|
به این امید که تو یه روزی در کنارم باشی
و با لبخند تو و شادیهای من، یه دنیایی با هم نقاشی کنیم
که آسمونش سفید باشه پر از گلهای شادی،
زمینش سبز باشه با رودخونه های آبی که کنارش گلهای مهربونی باشند
و همه درختاش میوه های دوستی داشته باشه
و ما زیرسایه هاش با هم بودن رو تجربه کنیم...
یه مداد برداشتمو شروع کردم به کشیدن ولی نتونستم هیچی بکشم
جز یه گل آفتابگردونِ بی برگ که سرش رو انداخته بود پایین،
انگار اونم تنها بود، آخه هرچی سعی کردم معشوقشو هم بکشم نشد،
چون اونم مثل من باید تنها باشه
اینم می دونم که عاشقا همیشه تنهای تنها هستن.

|