|
كاش بودي و من از همه دلتنگيهايي كه برام جا گذاشتي ، برات مي گفتم
از لحظه هايي كه بي تو سپري شدند و من به انتظار اومدن تو،
لحظه هامو با تنهاييم خلوت كردم و با اون حرف زدم.
با گلهاي آفتابگردان كه هميشه رو به سوي معشوقشون دارن
و تنها آرزوشون رسيدن به اونه ، حرف زدم.
ولي آفتابگردونها به نور خورشيد هم راضي هستن
و من هم به رؤياي با تو بودن.
با گلهاي شمعداني كه در كنار حوض كوچك
در آغوش هم با نسيم خنك به رقص درآمدند حرف زدم.
حتي با قطره هاي آب داخل حوض كه با هر قطره اشك من
كه بر رويشان ريخت به لرزش درآمدند حرف زدم.
با تنهاييم ، با گلهاي آفتابگردان، با شمعداني ها،
با قطره هاي باران، هر ثانيه، هر لحظه از تو گفتم
به اميد آنكه بيايي و نسيم محبتت را برايم هديه بياوري ولي نيامدي.
من آنقدر با گلها، برگها، درختان، و حتي با هرقطرة شبنم روي گلها
كه با قطره هاي اشك من همنشين مي شوند حرف مي زنم
تا روزي كه رؤياي با تو بودن را با تو از بين ببرم.
|